من دایره المعارفی از دردم
از جنس سکوتم و سراسر زردم
بر روی کتیبه های سنگی هر روز
دنبال اصالت خودم می گردم
.................................
آمار ترافیک تو را میداند
طعم لب و ماتیک تو را میداند
نقاشی اندام تو را داد کشید
نامرد گرافیک تو را میداند
..............................
با هر چه دلم خواست جدل کردی عقل
با این همه ادعا چه حل کردی عقل؟
تا این که دلم صاحب جرأت می شد
خود را تو خروس بی محل کردی عقل
+ نوشته شده در سوم اردیبهشت 1390ساعت 11:40  توسط مرتضا صفرپور
|
یک عمر پی پنجره ودر بودیم
هم کور و هم از شکرخدا کر بودیم
برگرد ببین پشت سرت را از نو
راهی که نرفته ایم از بر بودیم
.........................................
با گوشه کنایه می زنی حرفت را
از روی گلایه می زنی حرفت را
این سایه در انتظار درد است بگو
هرچند به سایه می زنی حرفت را
+ نوشته شده در سوم اردیبهشت 1390ساعت 11:38  توسط مرتضا صفرپور
|
از ثانیه های من غزل می سازی مستفعل و فاعلا فعل می سازی
تو خالق بی نظیر احساساتی
از فاصله دور بغل می سازی
............................................
وقتی که جهان زیر پاهایش ریخت
بغض و هیجان و خنده در هم آمیخت
آهسته تلو تلو از آنجا می رفت
روحی که تنش را به گَلِ دار آویخت
َََ
+ نوشته شده در دوم خرداد 1389ساعت 15:54  توسط مرتضا صفرپور
|
درود بر تمام پارسي زبانان نيك انديش نوروز باستاني را به همه ي
شما دوستان عزيزم كه هرگز خاطرتان از ذهنم نميرود تبريك ميگويم.
ابتدا شعري بهاري از استاد عزيزم قدرت ا... شريفي تقديمتان ميكنم
سپس دو رباعي از خود:
با موج سبز گسترده در آفاق
-رنگ بهار-
از كوچه هاي ذهن تو ميشويد
گرد وغبار هر چه كه اندوه است
(قدرت ا... شريفي)...................................................
تمام جبهه هايش مرد دارد
و عمق لحظه هايش سرد دارد
كمي امداد ، لطفا زود باشيد
زمين جغرافيايش درد دارد
...................................................
صد سال در انتظار اين تنهايي
مي گفت خدا بيافرين تنهايي
يك حفره ي مستطيلي آماده شده
تقديم تو باد آخرين تنهايي
...................................................
+ نوشته شده در ششم فروردین 1389ساعت 22:28  توسط مرتضا صفرپور
|
سلام خدمت دوستان عزيزم كه لطف دارن و به من سر ميزنن باعرض
پوزش بايد بگم قبلن از همه به خاطر سر نزدن به وبلاگهاتان معذرت
ميخوام اميدوارم بعد از عيد بتونم لطف همه رو نسبت به خودم جبران
كنم .
با نيستن تو در كنارم چه كنم؟
باران زده خيس انتظارم چه كنم؟
با بغض خودم قدم زنان خواهم ساخت
با بغض شكسته ي دوتارم چه كنم؟
+ نوشته شده در نوزدهم بهمن 1388ساعت 14:10  توسط مرتضا صفرپور
|
در خون من مرده ای هست
جنگ جویی تشنه
گورکنی پیر وتشنه
در خون من انگار رود خانه ای سر از تخم در می آورد
تو نیستی که بفهمی
خون من تشنه توست
و می خواهد
رگهایت را از ابدیت پر کند
درست مثل یک پدر
مثل کسی که
پدران را به زنجیر نسل کشید
اما من
تمام میراث پدران را
به گور می برم
درست مثل یک پسر
برای همیشه
و تو هرگز نخواهی بود که بفهمی
درد زمین را
در خون من مرده ای هست
که گور مرا می کند
+ نوشته شده در دوم بهمن 1388ساعت 21:21  توسط مرتضا صفرپور
|
عشق آمده تا به روح ملحق بشود
فریاد بلندی از اناالحق بشود
می آیداگرکمی امانش بدهید
روزی که خداییش محقّق بشود
+ نوشته شده در بیست و ششم آبان 1388ساعت 13:54  توسط مرتضا صفرپور
|
اینجا همه هستند و کسی اینجا نیست
این بود و نبودی که نمی دانم چیست ؟
در گوش من اینچنین به نجوا پرداخت
تا هست همین نیست درونت باقیست
+ نوشته شده در نهم آبان 1388ساعت 20:39  توسط مرتضا صفرپور
|
تا آینه را دیدم و دیدم من نیست گفتم مگر آن من که منم این تن نیست؟
آرام درون گوش من زمزمه کرد
اینها همه جز غبار پیراهن نیست
+ نوشته شده در بیست و هفتم مهر 1388ساعت 14:14  توسط مرتضا صفرپور
|
من روی خوشی به زندگی باخته ام با اسب سیاه بردگی تاخته ام
لطفا به بیابان دلم سر نزنید
یک خانه برای خستگی ساخته ام
+ نوشته شده در بیست و یکم مهر 1388ساعت 19:27  توسط مرتضا صفرپور
|